چون حق تعالی خواست كه زمین و آسمان را بیافریند گوهری آفرید ، هفتاد هزار سال آن گوهر همی بود تا كه خدای تعالی به نظرهیبت در او بنگریست و آن گوهر به آب تبدیل گشت و آن آب هفتاد هزار سال همی جنبید و از هیبت ملك تعالی هرگز قرار نگرفت و نگیرد تا قیامت .

بعد از هفتاد هزار سال آتش فرستاد بر سر آن آب ‍‏،تا آب بجوشید و كف برآورد و زمین را از آن كف بیافرید و آسمان را از بخار آن آب آفرید .

آنگاه جبرئیل را فرستاد تا زمین را بر سر آن آب كشید ، جبرئیل آمد و دو پای او آنجا بود كه اكنون مكّه است و به همین دلیل مكّه دارای فضل است و كعبه را  به دستور خداوند آنجا  بنا كردند .

خداوند زمین را از شرق تا غرب كشید و زمین دائماً می جنبید ، حق تعالی جبرئیل را امر كرد كه زمین را نگاه دارد تا نجنبد .

جبرئیل آمد امّا هر وقت مغرب را نگاه میداشت مشرق تكان میخورد و هرگاه مشرق را می گرفت مغرب از جا بر می خواست . جبرئیل گفت : یا رب عاجز شدم .

آنگاه خداوند كوهها را بیافرید تا زمین را فرو گرفت و گفت كوهها را میخ زمین گردانیدم آنگاه بعد از هفتاد سال خداوند زمین را مطبّق كرد و بین زمین و زمین دیگر فاصله گذاشت چندانكه از زمین تا آسمان .

آنگاه آب را قرار داد و بعد ماهی را آفرید برآن آب .

بعد از هفتاد سال خاكی آفرید پشت ماهی ، و این زمین را پاكتر و خوش بوتر آفرید از دیگر زمینها .

آنگاه آفتاب و مهتاب و ستارگان را آفرید .

فرشتگان را بر آسمانها قرار داد و هر كسی به خدمتی مشغول شدند و تسبیح كرده تا قیامت . و در زمین خلق آفرید كه بین 18 تا 70 هزار سال در زمین بودند و آنگاه مدّت ایشان به سر آمد و عاصی شدند . خداوند ایشان را برداشت و گروهی دیگر كه جن بن الجان می گفتند و 18 هزار سال در زمین بودند و آنها نیز عاصی شدند و مدّت ایشان هم به سر آمد . ابلیس زمین را ازخداوند خواست تا به زمین بیاید و عبادت كند . خداوند جن بن الجان را برداشت و ابلیس را به همراه 700 هزار فرشته كه به او واگذار كرده بود به زمین فرستاد . ابلیس نیز 8 هزار سال با فرشتگان بر زمین بودند .

ابلیس را خداوند از آتش آفریده بود و از جمله فرشتگان بود ولی از فرشتگان دیگر تابنده تر بود و در آسمان هفتم جایی نمانده بود كه طاعت نكرده باشد و ابلیس سالار و مهتر آن 700 هزار فرشته بود كه با او به زمین آمده بودند .

ابلیس 8 هزار سال در آسمان هفتم عبادت كرد و گفت: بار خدایا در آسمان هفتم عبادت كردم دستور بده تا به آسمان ششم بروم و عبادت كنم و همچنان پایین تر آمد و8 هزار سال عبادت كرد و به ترتیب در آسمانهای 5 و4 و3 و2 و1 ، در هر آسمان 8 هزار سال عبادت كرد و چون زمین را نگاه كرد و دید جن ابن الجان عاصی شده از خداوند خواست تا به زمین بیاید وعبادت كند . و بعد از 8 هزار سال عبادت از خداوند خواست تا او را در زمین بگذارد كه زمین خوش است و دل به زمین بست .

خداوند گفت : در زمین خلیفه ای خواهم آفرید .

ابلیس و دیگر فرشتگان غمگین شدند و به خداوند گفتند :

زمین را به كسی میدهی و كسی را می آفرینی كه فساد كند و خون بریزد  .

فرشتگان آدم را ندیده بودند ولی جن ابن الجان را دیده بودند كه معصیت كرده بودند ، و طبع زمین را می دانستند كه كشنده است به معصیتها ، از این رو پنداشتند كه خلیفه ای كه آفریده خواهد شد نیز معصیت كند و خونها بریزد .

خداوند گفت : من بهتر می دانم ، من آن دانم كه شما ندانید .