مردم قوم عاد مردمانی بودند بلند قامت و قوی هیكل بطوریكه قطعه های بزرگ سنگ را از كوه می كندند و به صورت ستون و پایه در زمین كار گذارده و روی آن ساختمان می ساختند .

بلندی قامت آنها در روایات به نخلهای خرما تشبیه شده و عمرهای معمولی آنها بین 400 تا 500 سال نوشته اند . و نیروی آنها تا آنجا بود كه به نقل قرآن نیرومندتر از خود نمی شناختند.

 فاصلة طبقاتی بین آنها فراوان دیده می شد و آنكس كه قوی تر بود بیشتر به دیگران كه ضعیف تر بودند ظلم می كرد .

كم كم  بت پرستی را شروع كردند و بتهای از سنگ ساختند .

آنگاه خداوند هود(ع) را كه از شهر و دیار خود آنها بود برای هدایت آنان فرستاد و رسالت خود را به ایشان ابلاغ كرد . امّا آنها گوش به پندهای هود(ع) نمی دادند و به بت پرستی خود ادامه دادند .

و اولین بار كه قوم عاد را به خدا پرستی دعوت كرد و از پرستش بتها منع كرد آنها بر سر هود(ع) ریختند و آنقدر او را كتك زدند كه بیهوش شد و یك شبانه روز بیهوش بود . 

در تاریخ می نویسند : قوم عاد در اثر تكذیب حضرت هود(ع) اول دچار خشكسالی شد و به قولی 3 سال تا 7 سال در آن شهر خشكسالی و قحطی وجود داشت وچشمه ها خشك شد و باران از آسمان نبارید و قوم عاد به سختی افتادند .

مردم قوم عاد مردمانی بودند بلند قامت و قوی هیكل بطوریكه قطعه های بزرگ سنگ را از كوه می كندند و به صورت ستون و پایه در زمین كار گذارده و روی آن ساختمان می ساختند .

بلندی قامت آنها در روایات به نخلهای خرما تشبیه شده و عمرهای معمولی آنها بین 400 تا 500 سال نوشته اند . و نیروی آنها تا آنجا بود كه به نقل قرآن نیرومندتر از خود نمی شناختند.

 فاصلة طبقاتی بین آنها فراوان دیده می شد و آنكس كه قوی تر بود بیشتر به دیگران كه ضعیف تر بودند ظلم می كرد .

كم كم  بت پرستی را شروع كردند و بتهای از سنگ ساختند .

آنگاه خداوند هود(ع) را كه از شهر و دیار خود آنها بود برای هدایت آنان فرستاد و رسالت خود را به ایشان ابلاغ كرد . امّا آنها گوش به پندهای هود(ع) نمی دادند و به بت پرستی خود ادامه دادند .

و اولین بار كه قوم عاد را به خدا پرستی دعوت كرد و از پرستش بتها منع كرد آنها بر سر هود(ع) ریختند و آنقدر او را كتك زدند كه بیهوش شد و یك شبانه روز بیهوش بود . 

در تاریخ می نویسند : قوم عاد در اثر تكذیب حضرت هود(ع) اول دچار خشكسالی شد و به قولی 3 سال تا 7 سال در آن شهر خشكسالی و قحطی وجود داشت وچشمه ها خشك شد و باران از آسمان نبارید و قوم عاد به سختی افتادند .

هود(ع) از این فرصت استفاده كرد و گفت : اگر به خدای یكتا ایمان آورید برای شما باران می فرستد .

امّا قوم عاد زیر بار نرفت و پرستش خدای یكتا را قبول نكردند و لب به اهانت هود(ع) گشودند .

هود(ع) دعوت خود را بیشتركرد و آنها از هود(ع) خواستند كه تو كه می گویی خدای تو ما را عذاب خواهد كرد و از عذاب خدایت می ترسانی بگو زودتر آن عذاب بر ما وارد شود.

هود(ع) گفت : با من مجادله می كنید پس منتظر عذاب الهی باشید كه من نیز منتظر آن عذاب بر شما هستم . شما با روی گرداندن از خداوند فقط بر خود ضّرر می زنید و از كاروان سعادت بازمانده و بدبخت خواهید شد .

می گویند : هود(ع) مدت 760 سال به دعوت خود ادامه می داد و جز افراد اندكی به او ایمان نیاوردند .

قوم عاد كم كم دچار عذاب الهی شدند و خداوند باد را مأمور نابودی آنها كرد .

روزی قوم عاد مشاهده كرد كه از گوشة افق ابر سیاهی پدیدار گشت و به سوی آنها پیش می آید آنها به گمان اینكه ابری است كه باران به دنبال دارد گفتند : این ابری است كه بر ما ببارد .

هود(ع) گفت : نه این همان عذابی است كه به آمدنش شتاب داشتید .

با نزدیك شدن آن ابر قوم عاد وحشت زده شدند و پنداشتند كه همان عذاب خدای هود(ع) می باشد ولی باز از بت پرستی دست برنداشته و از شهر بیرون رفتند و وارد دشت شدند امّا باد بر آنها غلبه كرد .

آنها پاهای خود را در زمین فرو كردند و به زمین چسبیدند و گفتند : حال باد با ما چه خواهد كرد . آیا از پس ما بر خواهد آمد .

امّا باد بی وقفه وزیدن داشت و تا هشت روز و هفت شب می وزید و باد سرد بر آنها وزش داشت و فقط عدة اندكی كه با هود(ع) مانده بودند زنده ماندند و نزدیكی شهری بنام   (تریم) سكونت كردند .

هود(ع) در سن 807 سالگی از دنیا رفت و در (حضرموت) دفن شد .

حدیثی ازحضرت علی(ع) است كه : قبر حضرت هود(ع) در حضرموت بر روی تلی از ریگهای قرمز قرار دارد و در حدیثی دیگر: در آنجا غاری است و جسد آن حضرت در آن غار میان سنگی است .

و دویست سال بعد خداوند صالح(ع) را به قوم ثمود فرستاد .

طبرسی در كتاب احتجاج  نقل كرده كه :

منصور دوانیقی دستور داد در جائی به نام قصر العبادی چاهی حفر كنند و شخصی بنام یقطین به آنجا رفت و مدتها درحال حفرچاه بود ولی آبی خارج نمی شد تا اینكه منصور از دنیا رفت و عباسی روی كار آمد .

یقطین جریان را برای عباسی گفت : (مهدی عباسی ) دستور داد چاه را همچنان بكنند تا به آب برسند . یقطین برادرش ابوموسی را به آنجا فرستاد تا حفر چاه را تمام كند . آنقدر پائین رفتند كه سوراخی پدیدار شد و از آن بادی وزیدن گرفت جریان را به ابوموسی گفتند و او خود به درون چاه رفت و با دیدن آن منظره كه از سوراخ درون چاه باد می وزد

و صدای باد می آید وی دستور داد تا آن سوراخ را گشادتر كردند به اندازه ای كه یك انسان به درون آن برود .

دو نفر مأمور شدند تا با طناب به درون سوراخ بروند و وقتی آن دو نفر را با طناب بالا كشیدند و از آنها پرسیدند كه شما چه دیدید ؟

گفتند : چیز عجیبی مشاهده كردیم . مردان و زنان و خانه ها و ظروف و اثاثیه هائی را دیدیم كه همگی بصورت مجسمه قرار گرفته بودند و آن مردان و زنان ، جمعی نشسته و جمعی خوابیده بودند و بر تنشان لباس پوشیده بود و چون به آنها دست زدیم جامه ها بصورت خاك می شد و می ریخت .

ابوموسی جریان را به مهدی عباسی نوشت و او نیز نامه ای به مدینه فرستاد و از (امام موسی بن جعفر(ع)) خواست به بغداد برود .

و چون آن حضرت به بغداد رفت و ازجریان مطلع شد.

امام موسی بن جعفر(ع) گریست و فرمود :

« اینان باقیمانده قوم عاد هستند كه خدا بر آنها خشم كرد و خانه هایشان بر سرشان فرو ریخت . »       

آنها اصحاب احقاف هستند .

مهدی عباسی پرسید : احقاف چیست ؟ فرمود : ریگها .