صالح پیامبر(ع) در میان قوم ثمود زندگی می كرد و از آنها بود .

قوم ثمود در سرزمین حجر كه میان حجاز و شام قرار داشت زندگی میكردند و هنوز آثاری از خانه های آنها در آن سرزمین موجود است.

می گویند : آنها باقی ماندة قوم عاد بودند و سرزمینشان از مستعمرات قوم عاد بوده ، زیرا از قول حضرت صالح(ع) حكایت می شود كه نعمتهای خدا را بر قوم ثمود شماره می كرد و می فرمود : به یاد آورید كه خداوند شما را بعد از قوم عاد جانشین آنها كرد و در این سرزمین جایگیرتان نمود .

قوم ثمود مردمی متمدن بودند و برای خود قصرها می ساختند و از كوهها با مهارت خاصی خانه می تراشیدند و دل كوهها را می شكافتند .

شغل آنها زراعت و احداث قنوات و غرس نخلها بوده و زندگی آسوده و خوشی داشتند. برای تابستان خانه هائی در زمینهای مسطح می ساختند و برای زمستانها دل كوه را می تراشیدند تا محكم و گرم باشد.

عمر آنها بین 300 تا 1000 سال گفته می شود .

صالح پیامبر(ع) در میان قوم ثمود زندگی می كرد و از آنها بود .

قوم ثمود در سرزمین حجر كه میان حجاز و شام قرار داشت زندگی میكردند و هنوز آثاری از خانه های آنها در آن سرزمین موجود است.

می گویند : آنها باقی ماندة قوم عاد بودند و سرزمینشان از مستعمرات قوم عاد بوده ، زیرا از قول حضرت صالح(ع) حكایت می شود كه نعمتهای خدا را بر قوم ثمود شماره می كرد و می فرمود : به یاد آورید كه خداوند شما را بعد از قوم عاد جانشین آنها كرد و در این سرزمین جایگیرتان نمود .

قوم ثمود مردمی متمدن بودند و برای خود قصرها می ساختند و از كوهها با مهارت خاصی خانه می تراشیدند و دل كوهها را می شكافتند .

شغل آنها زراعت و احداث قنوات و غرس نخلها بوده و زندگی آسوده و خوشی داشتند. برای تابستان خانه هائی در زمینهای مسطح می ساختند و برای زمستانها دل كوه را می تراشیدند تا محكم و گرم باشد.

عمر آنها بین 300 تا 1000 سال گفته می شود .

آنها از باغهای سرسبز و چشمه های فراوان و زمینهای حاصلخیز و حیواناتشان بهره می برند تا اینكه به تدریج بت پرستی و فساد در آنها شیوع پیدا كرد و خداوند صالح (ع) را كه به عقل و علم در میانشان ممتاز بود و صاحب نام ، فرستاد . و چون صالح(ع) شروع به دعوت مردم به خدا پرستی كرد . مردم گفتند : ای صالح تا به حال ما به عقل وعلم تو ایمان داشتیم ولی اكنون حرفهایی می زنی كه  باعث تعجب ما می شود و به عقل تو شّك می كنیم و ما در مورد گذشته تو اشتباه كردیم .

عیاشی در تفسیر از امام باقر(ع) آورده كه :

صالح(ع) در سن 16 سالگی به سوی قوم ثمود فرستاده شد و تا سن 120 سالگی در میان آنها بود ولی دعوتش را قبول نكردند . آنها 70 بت داشتند .

صالح(ع) در 120 سالگی به قوم خود گفت :

پیشنهاد می كنم شما از من چیزی بخواهید تا من از خدای خود بخواهم تا آنچه شما خواسته بودید به شما بدهد . و من نیز از شما چیزی می خواهم تا از خدایان خود برای من بیاورید . زیرا هم من شما را خسته كرده ام و هم شما مرا خسته كرده اید .

مردم گفتند : ای صالح براستی سخن از روی انصاف گفتی و برای این كار روزی را وعده گذاشتند . و چون روز موعود فرا رسید قوم ثمود بتهای خود را به دوش گرفته و آوردند و سپس نوشیدنی و خوراكی آورده و وقتی از خوردن و نوشیدن فارغ شدند به صالح(ع) گفتند : ای صالح در خواست كن .

صالح(ع) بت بزرگ آنها را خواند ولی پاسخی نشنید . صالح(ع) گفت: چراپاسخ نمی دهی ؟

به او گفتند : دیگری را بخوان . صالح یكایك را خواند ولی هیچكدام جوابش را ندادند.

صالح(ع) گفت : دیدید من بتهای شما را خواندم ولی هیچكدام جوابم را ندادند اكنون از من بخواهید تا خدای خود را بخوانم و جواب شما را بدهد .

قوم ثمود رو به بتهای خویش كردند و گفتند : چرا جواب صالح(ع) را نمی دهید ؟ ولی باز هم جوابی نشنیدند . به صالح(ع)گفتند : كناری برو و ما را با بتهایمان تنها بگذار . آنوقت فرشها و خوراكیهایی را كه آورده بودند جمع كردند و كناری زدند و در مقابل بتها به خاك افتادند وگفتند : اگر امروز جواب صالح(ع) را ندهید ما رسوا می شویم .

بعد به صالح(ع) گفتند : حالا بیا و هر چه از بتهای ما می خواهی در خواست كن . صالح(ع) آمد و دوباره آنها را خواند ولی جوابی نشنید .

بالاخره بزرگان قوم ثمود پیش آمدند و گفتند : ای صالح ، ما از خدای تو درخواست می كنیم .

صالح(ع)گفت : آیا درخواست شما را همة قوم قبول دارند و درخواست شما را می پذیرند ؟

همة قوم فریاد زدند آری ، ای صالح ما در خواست آنها را قبول داریم .

بزرگان گفتند : اگر خدای تو در خواست ما را اجابت كرد ما همگی دعوت تو را قبول میكنیم .

صالح(ع) هر چه می خواهید بگوئید .

آنگاه به درخواست آنها با هم به كنار كوهی كه نزدیكشان بود رفتند و گفتند : ای صالح ، از پروردگار خود بخواه كه اكنون برای ما از این كوه ماده شتری قرمز رنگ ، كه پر كُرك باشد و 10 ماه از عمرش گذشته باشد بیرون آورد .

صالح(ع) دست به دعا برداشت و از خدا در خواست كرد .

ناگهان كوه صدای مهیبی كرد و حركتی در آن پیدا شد و ماده شتری با همان اوصاف كه می خواستند از كوه خارج شد .

مردم آنرا دیدند و گفتند : ای صالح ، براستی كه چه زود پروردگارت دعایت را اجابت كرد.

اكنون از وی بخواه كه بچة این شتر را هم بیرون بیاورد . صالح(ع) از خدا خواست و بچه شتری نیز از آن كوه بیرون آمد و اطراف ماده شتر چرخیدن گرفت .

صالح(ع) گفت : آیا چیز دیگری هم هست كه بخواهید ؟ گفتند : نه .

در حال برگشت گفتند : اینكه ما دیدیم سحر و جادو بود . امّا شش نفراز آنها ایمان آورده گفتند : نه ، حقیقت بود و ایمان می آوریم .

و چون نزد مردم رسیدند حرفها گفتند و بالاخره مردم ایمان نیاوردند و از آن شش نفر یك نفر دیگر از حرف خود برگشت .

روایت شده كه : این قوم سنگی داشتند كه آن را احترام می گذاشتند و سالی یك روز دور آن جمع می شدند و برایش قربانی می كردند و مردم از صالح(ع) خواستند تا از خدایش بخواهد تا از آن سنگ سخت ماده شتری بیرون بیاورد . و بعد از بیرون آمدن ماده شتر ، خداوند به صالح(ع) وحی كرد كه به آنها بگو خداوند مقرر فرموده كه آب این قریه یكروز از آن شتر و یكروز از شما و به جای یكروز آبی كه شتر می خورد به جای آن همة مردم را شیر بدهد به اندازه ای كه بخواهند .

می گویند : در روزی كه شتر آب می خورد سرش را تا شب از آب بیرون نمی آورد و روز بعد به هر اندازه كه مردم می خواستند شیر از شتر می دو شیدند بحدی كه دیگر ظرف خالی پیدا نمی شد .

براستی كه معجزة عجیبی بود و حیوانی شگفت انگیز .

صالح(ع) به مردم گوشزد كرد كه : ای مردم این شتر خداست كه شما را در آن نشانه ومعجزه ای است و خداوند آنرا برای شما معجزه ای قرار داده ، او را به حال خود واگذارید تا در زمین خدا بچرد و گیاه و علف بخورد و آسیبی بدو نرسانید كه عذاب زودرس شما را فرا خواهد گرفت .

امّا هشدار صالح(ع) اثر نداشت و شتر را به دلایل مختلف مانند : حسد و یا اینكه چرا شتر یك روز آب را بر آنها می بندد و یا طنازی زنان با مردان و كامروا نساختن آنها دلایل كشتن شتر بود .

آنها در راه شتر كمین كرده و همینكه شتر برای خوردن آب آمد به او حمله كرده و هر كدام ضربه ای به او زدند و نیزه ای به گلویش زدند و گوشتش را بین همة مردم تقسیم كردند و در روایتی است كه : بچه شتر بعد از كشته شدن مادرش به كوه فرار كرد و در آن بالا  ناله ای كرد كه دل همه را به لرزه انداخت .

وقتی صالح(ع) آمد هر كس دیگری را مقصر جلوه داد و صالح(ع) آنها را از عذاب الهی بیم داد .

عده ای كه میگویند 9 نفر بودند شبانه تصمیم می گیرند تا صالح(ع) را به قتل برسانند امّا سنگی به روی آنها افتاده و هر 9 نفر را می كشد .

صالح(ع) از جانب خداوند به مردم گفت : تا سه روز دیگر عذاب الهی بر شما خواهد آمد اگر در این سه روز توبه كردید و ایمان آوردید نجات خواهید یافت و گر نه همه به عذاب الهی دچار خواهید شد .

امّا آنها همچنان بت پرستیدند و حرفهای صالح(ع) را جدی نگرفتند بجز عده ای كه می گویند 200 نفر بودند و به صالح(ع) ایمان آورده بودند .

روایت است كه : صالح(ع) به آنها گفته بود كه روز اول چهره های شما زرد خواهد شد و روز دوم قرمز و روز سوم سیاه خواهد شد .

و چنین شد و آنها در هر روز به حرف صالح(ع) می رسیدند امّا به واسطة غرور و خیره سری به صالح(ع) ایمان نیاورده و در شب سوم به روایتی : جبرئیل آمد و چون نیمه شب شد فریادی بر سرشان زد كه گوشهایشان پاره شد و دلها را درید و جگرها را شكافت و در

یك چشم بهم زدن همه نابود شدند و در اثر آتشی كه بعد از آن از آسمان آمد همگی را سوزاند و خاكستر كرد . و فقط یاران صالح(ع) زنده ماندند .

به روایتی : آنها 4000 نفر بودند و یا 120 نفر و یا به (رمله) فلسطین رفتند و یا به (مكّه) یا در همان دیار خود ماندند .