ابراهیم(ع) از پیامبران بزرگواری است كه خداوند بیش از سایر انبیاء خود ، او را به عظمت یاد كرده و اوصاف حمیده و خصال پسندیدة او را در قرآن ذكر كرده و قسمت زیادی از الطاف و عنایات بی حّد خود را دربارة او تذكر داده است .

خداوند ابراهیم(ع) را با القابی چون حنیف ، مسلم ، حلیم ، اوّاه ، منیب ، صدیق یاد كرده است .

حنیف = ثابت در دین مستقیم و جویای دین حق و پایدار در دین .

اوّاه  = پر دعا ، مهربان نسبت به بندگان خدا ، مؤمن ، بسیارتسبیح گویندة خدا .

منیب  = رجوع كردن به درگاه خدا با اخلاص در عمل و توكل به خدا .

صدیق =كسی كه بسیار راستگو و درستكار باشد .

و با اوصافی چون شاكر ، سپاسگذار نعمتهای خدا ، قانع و مطیع خالق توانا ، دارای قلب سلیم ، عامل و فرمانبردار كامل دستورات آفریدگار حكیم ، بندة مؤمن ونیكوكار ، شایسته و صالح درگاه پروردگار . . . و امثال اینها وی را ستوده است .

و به منصبهائی چون امامت ، پیشوائی مردم ، برگزیدگی و شایستگی هر دو جهان ، مقام خلّت و دوستی خود  مفتخر داشته است .

ابراهیم(ع) از پیامبران بزرگواری است كه خداوند بیش از سایر انبیاء خود ، او را به عظمت یاد كرده و اوصاف حمیده و خصال پسندیدة او را در قرآن ذكر كرده و قسمت زیادی از الطاف و عنایات بی حّد خود را دربارة او تذكر داده است .

خداوند ابراهیم(ع) را با القابی چون حنیف ، مسلم ، حلیم ، اوّاه ، منیب ، صدیق یاد كرده است .

حنیف = ثابت در دین مستقیم و جویای دین حق و پایدار در دین .

اوّاه  = پر دعا ، مهربان نسبت به بندگان خدا ، مؤمن ، بسیارتسبیح گویندة خدا .

منیب  = رجوع كردن به درگاه خدا با اخلاص در عمل و توكل به خدا .

صدیق =كسی كه بسیار راستگو و درستكار باشد .

و با اوصافی چون شاكر ، سپاسگذار نعمتهای خدا ، قانع و مطیع خالق توانا ، دارای قلب سلیم ، عامل و فرمانبردار كامل دستورات آفریدگار حكیم ، بندة مؤمن ونیكوكار ، شایسته و صالح درگاه پروردگار . . . و امثال اینها وی را ستوده است .

و به منصبهائی چون امامت ، پیشوائی مردم ، برگزیدگی و شایستگی هر دو جهان ، مقام خلّت و دوستی خود  مفتخر داشته است .

1. نبوت را در ذریه او و نسل او گذارده . 

2. علم وحكمت و كتاب و شریعت به او داده .

3. ملك و هدایت خود را به او عنایت فرموده .

4 . درود و سلام مخصوص خود را بر او فرستاده . 

5. خود و خاندانش را مشمول رحمت و بركات خویش ساخت . 

6. او را به تنهایی امّت واحد خوانده است .  7.خانة كعبه را به دست توانای او بنا كرده و قبلة مردمان جهان قرار داده و رنجهایی را كه برای اعلاء كلمة توحید در آن سرزمین داغ و سوزان كشیده بصورت خاطراتی فراموش نشدنی در آورد و با تشریع مناسك حّج آن خاطرات غم انگیز را برای همیشه زنده و جاوید نگاه داشت .

چرا ابراهیم (ع) خلیل خدا شد ؟

خلیل به معنای دوستی است كه خللی در محبت و دوستی او نباشد .

از امام صادق(ع) : او احدی را از درب خانه اش باز نگرداند و از احدی جز خدای عز وجل سؤال نكرد .

او میهمان دوست بود و وقتی میهمان نداشت به دنبال میهمان بیرون می رفت .

روزی ابراهیم(ع) از خانه بیرون رفته بود و درب را قفل كرده بود و وقتی بازگشت بنده ای را در خانه دید از او پرسید شما با اجازه چه كسی وارد منزل من شدید و او در پاسخ گفت: با اجازة پروردگارم – و این جمله را سه مرتبه تكرار كرد .

ابراهیم(ع) دانست كه او جبرئیل است و خدا را سپاس گفت .

بعد به ابراهیم(ع) گفت : پروردگار تو مرا به نزد بنده ای از بندگانش كه او را خلیل خود خوانده فرستاده است .

ابراهیم(ع) گفت : به من بگو آن بنده كیست كه تا هنگامی كه زنده هستم خدمتش را انجام دهم و خدمتكار او گردم .

جبرئیل گفت : تو همان خلیل خدا هستی .

پرسید : به چه علت ؟

گفت : به آن جهت كه تا كنون از احدی چیزی نخواسته ای به جز پروردگارت . و تا كنون چیزی از تو در خواست نشده است كه در جواب آن ، نه گفته باشی .

در حدیثی از امام صادق(ع) : او سجده بسیار می كرد .

و در حدیثی از رسول اكرم(ص) : بینوایان و مردم دیگر را خوراك می داد و وقتی همه در خواب بودند او نماز می گذارد .

حدیثی از امام صادق(ع) : روزی فرشتگان به خانه ابراهیم(ع) آمدند و ابراهیم(ع) گوسالة بریانی برای آنها آورد .

فرشتگان گفتند : ما نمی خوریم تا به ما بگویی بهای آن چیست ؟

ابراهیم(ع) گفت : بسم الله بگوئید و چون از خوردن فراغت یافتید الحمد الله بگوئید .

در این وقت جبرئیل رو به همراهان خود كرده و گفت :

 خدا حق دارد كه چنین شخصی را خلیل خود گرداند .

حدیثی ازامام باقر(ع) : روزی ابراهیم(ع) برای قرض كردن خوراكی بسوی دوستی كه در مصر داشت حركت كرد ولی او در منزل نبود . ابراهیم(ع) نمی خواست با خورجین خالی به منزل باز گردد از این رو وقتی برگشت آنرا پر از ریگ كرده به خانه آمد و چون از ساره خجالت می كشید كه بگوید دوستم خانه نبود و خورجین پر از ریگ است الاغش را پیش ساره رها كرد و خود داخل اطاق شد و خوابید .

ساره آمد و بهترین آردها را در آن دید بلا فاصله مقداری را خمیر كرده نانی پخت و نزد ابراهیم(ع) آورد . ابراهیم(ع) گفت : این نان را از كجا تهیه كرده ای ؟ ساره گفت : از آن آردی كه از نزد دوست مصری خود آوردی ! ابراهیم(ع) گفت : آری او خلیل (دوست) من است امّا مصری نیست . و از همین جا مقام ( خلت ) بوی داده شد و خدا را شكر كرده و به خوردن مشغول شد.

و در حدیثی از امام صادق(ع) : خداوند ابراهیم(ع) را بندة خود قرار داد قبل از اینكه به نبّوت انتخابش كند و به پیغمبری انتخابش فرمود قبل از اینكه رسول قرارش دهد و او را رسول ساخت قبل از آنكه خلیل خود سازد و وی را خلیل خود گرفت قبل از آنكه امامش گرداند و چون همة این منصبها را برایش فراهم كرد آنگاه بدو فرمود : من تو را امام مردم ساختم و به خاطر عظمتی كه این منصب در نظرابراهیم(ع) داشت گفت: و از فرزندان من ؟  خداوند فرمود : عهد من به ستمكاران نمیرسد .

ابراهیم به تنهایی یك امت بود

از افتخاراتی كه خدا به ابراهیم(ع) داد ، گفته اند كه : امّت به معنای معّلم و مقتدا است و برای اینكه در زمان ابراهیم(ع) جز او خدا پرست دیگری نبود از این رو خدا او را یك امّت خواند .

ابراهیم(ع) در عبادت خدا به تنهایی قائم مقام جماعت و گروهی بود . مثل اینكه بگویند : فلانی به تنهایی یك عشیره و قبیله است .

پدر ابراهیم(ع) تارُخ  نام داشت و احتمالاً لقب او آزر بوده و آزر مردی بت پرست بود .

روایت است كه : نمرود در خواب دید ستاره ای طلوع كرد كه نور ماه و خورشید را از بین برد و تحت والشعاع خویش قرار داد . و چون تعبیر آنرا از معبران پرسید به او گفتند : مولودی به دنیا می آید كه زوال ملك تو بدست اوست .

نمرود دستور داد كه هر پسری كه در آن سال به دنیا آمده بود همه را به قتل برسانند و مردان از زنان كناره گیری كنند و زنان را بررسی كنند و چون زائید ببینند اگر مولودش پسر بود او را به قتل رسانند .

چون مادر ابراهیم(ع) حامله شد نمرود زنهای قابله را فرستاد و آنها مأمور شدند تا بررسی كنند آیا اثر حملی در او مشاهده می شود یا نه .

زنان قابله با كمال مهارتی كه داشتند نتوانستند اثر حمل را در شكم آن زن بفهمند و خداوند مانع از دید آنها شد .

زنان قابله به نزد نمرود رفته و گفتند : ما آثاری از حاملگی در او ندیدیم .

ابراهیم(ع) در شكم مادر ، بزرگ شد و زمان حمل نزدیك شد .

مادر ابراهیم(ع) به شوهرش گفت : من بیمارم و می خواهم به كناری بروم و رسم آن زمان اینگونه بود كه زنی كه بیمار بود به غاری میرفت و از شوهر كناره می گرفت و به این ترتیب مادر ابراهیم(ع) به غاری رفت و ابراهیم(ع) در غار بدنیا آمد .  

و چون ابراهیم(ع) به دنیا آمد مادرش درب غار را با سنگ پوشانید و خود به شهر بازگشت و این بچه به طور غیر طبیعی بزرگ شد و طبق روایات در هر روز به مقدار یك هفته بچه های دیگر بزرگ می شد و خداوند روزی او را در انگشت او قرار داد و با مكیدن انگشت روزی می خورد .

مادرش گاهی اوقات مخفیانه به غار می آمد و با تعجب از سرحالی و زنده بودن فرزند خود به او شیر می داد و باز می گشت .

تا اینكه روزی كه مادرش بعد از دیدار فرزند خود خواست برگردد و بچه دامن مادر را گرفت و گفت : مرا هم به شهر ببر .

مادر گفت : باشد من از پدرت اجازه بگیرم آنوقت تو را پیش او می برم و چنین كرد .

پدر گفت : او را بر سر راه برادرانش بگذار تا با آنها وارد خانه شود و معلوم نشود . بعد از دیدار آزر ( پدر ابراهیم(ع) ) خداوند محبتی در دل او انداخت و پدر از ابراهیم(ع) بسیار خشنود بود و به او فنون كار آموخت .

روزی ابراهیم(ع) چوبی برداشت و بتی ساخت كه تا آن زمان نظیرش ساخته نشده بود . آزر از كار ابراهیم(ع) بسیار خوشش آمد و به مادر ابراهیم(ع) گفت : امید است كه از این پسر بركت زیادی به ما برسد .

امّا ناگهان ابراهیم(ع) آن بت را با تبر شكست .

آزر عصبانی شد و به ابراهیم(ع) پرخاش كرد . ابراهیم(ع) گفت : مگر شما با آن چه می خواستید انجام دهید ؟

آزر گفت : آن را پرستش كنیم . ابراهیم(ع) گفت : آیا شما چیزی را كه بدست خود شما ساخته می شود پرستش می كنید ؟

بعد از اینكه ابراهیم(ع) به حّد رشد خود رسید به میان مردم آمد و دید كه مردم از جمله پدرش به پرستش بتها مشغولند . وی اول از راه استدلال و منطق و بیانی مؤدبانه خواست تا مردم را به اشتباه كار خود واقف سازد .

پدر ابراهیم(ع) به او گفت : اگر دست از حرفهایت برنداری تو را سنگسار خواهیم كرد و تو را دشنام و ناسزا خواهیم داد .

ابراهیم(ع) گفت : به خدا سوگند بعد از آنكه به سخنان من گوش فرا ندهید یا وقتی كه در شهر نباشید در كار بتهایتان تدبیری كنم .

و این فرصت وقتی پیش آمد كه مردم برای برگذاری جشن و عید مخصوص از شهر بیرون رفته بودند . ابراهیم(ع) نزد خدایانشان آمد و گفت : چرا چیزی نمی خورید ؟ شما را چه شده كه سخنی نمی گوئید ؟

آنگاه پیش آمد و ضربتی سخت بر آنها نواخت و همه بتها ، بجز بت بزرگ را شكست و در هم كوبید و تبر را به گردن بت بزرگ انداخت و رفت .

مردم مراسم عید را انجام داده و دسته دسته به شهر باز گشتند و جهت تجدید عهد با بتها به سوی بت خانه آمدند و همینكه وارد بت خانه شدند همگان مدتی بهت زده و خیره بهم نگاه می كردند . و چون كسی بجز ابراهیم(ع) از بتها به بدی یاد نمیكرد و قسم او را شنیده بودند فریاد زدند كار ابراهیم(ع) است و دیگركسی جرأت این كار را نداشته است .

ابراهیم(ع) را آوردند و میان مردم محاكمه كردند و پرسیدند : آیا تو با خدایان ما چنین كردی ؟ پاسخ داد : چرا از من می پرسید از بت بزرگ بپرسید كه تبری به دست دارد.

آنها جواب دادند تو خود می دانی كه بت های ما حرف نمی زنند .

ابراهیم(ع) گفت : پس چرا غیر از خداوند یكتا را می پرستید كه نه سود و نه زیانی برای شما دارد . امّا آنها به حرفهای ابراهیم(ع) گوش فرا نداده و گفتند : او را بسوزانید و خدایان خود را یاری كنید .

نمرود دستور سوزاندن ابراهیم(ع) را صادر كرد و گفت : باشد تا عبرتی برای دیگران شود.

مردمان شادی كنان مشغول جمع آوری هیزم شدند به گونه ای كه كسی كه در حال مرگ بود وصیّت میكرد فلان مقدار از دارایی مرا هیزم بخرید برای سوزاندن ابراهیم(ع) . پیرزنی كه از پنبه نخ می ریسید تا خرجی خود را درآورد پول آنروزهای خود را بابت هیزم خرج میكرد تا برای سوزاندن ابراهیم(ع) صرف شود و این كار جنبة یك كار مذهبی داشت و با جان و دل هیزم تهّیه میكردند . بزودی كوهی عظیم از هیزم بر پا شد و دور آن را دیواری كشیدند تا آن آتش مهیب را مهار كنند و حرارت آن اطراف را تخریب نكند و باعث صدمه به شهر نشود و منجنیقی درست كردند تا ابراهیم(ع) را به وسیلة آن در آتش بیندازند . ابراهیم(ع) را دست بسته آوردند و با منجنیق به درون آتش انداختند . مردمی كه از دور و نزدیك آمده بودند هلهله كنان شادی می كردند و صدای آنها فضا را پر كرده بود .

مطابق با روایت در آسمان نیز غلغله ای بر پا شد و فرشتگان به درگاه خدای بی نیاز آمده و گفتند : پروردگارا ، خلیل تو ابراهیم(ع) به دست آتش سپرده می شود و می سوزد ؟

جبرئیل گفت : پروردگارا ، جز ابراهیم(ع) خلیل تو ، كس دیگری نیست كه تو را در زمین عبادت كند او را هم به دست دشمن می سپاری تا بسوزانندش ؟

روایت است : وقتی ابراهیم(ع) در منجنیق گذاشته شد و به طرف آتش پرتاب شد در میان زمین و هوا جبرئیل بر ابراهیم(ع) نازل شد و گفت : آیا حاجت داری ؟

ابراهیم(ع) گفت : از تو حاجتی ندارم !!

به این ترتیب كمال توكل و تسلیم و رضای خویش را در پیشگاه خلیل خود به ظهور رسانید و بزرگترین  فرشتگان الهی را حیران رفتار خویش گردانید .

آری ، ابراهیم(ع) با دلی سرشار از ایمان به حق و روحی آرام و مطمئن و چهره ای خندان و متبسم بدون هیچگونه بیم و هراسی خود را تسلیم آتش ، و در حقیقت رضای پروردگار كرد و بسوی جبرئیل امین ، بزرگترین فرشتة مقرب درگاه حق نیز دست حاجت دراز نكرد. و بدینوسیله بزرگترین درس توكل را به تمام فرزندان آدم آموخت و عجیب تر آنست كه طبق روایت : ابراهیم(ع) در آن وقت كه در منجیق گذاشته شد فقط 16 سال داشته  و یك جوان نو رس بوده . در تاریخ آمده كه :

نمرود دستور داده بود درآن نزدیكی بنای مرتفعی برای او بنا كنند تا از آنجا كیفیت سوختن ابراهیم(ع) را تما شا كند آزر نیز به همراه نمرود بر بالای آن بنا رفت .

بر خلاف آنچه همه می پنداشتند ابراهیم(ع) صحیح و سالم در میان آتش نشست و آن محوطه به صورت باغ سرسبز و خرّمی درآمد و ابراهیم(ع) را دیدند كه  با مردی كه در كنار اوست مشغول گفتگوست .

نمرود رو به آزر كرد و گفت : ای آزر بنگر كه این پسر تو تا چه حّد پیش پروردگارش گرامی است و فریاد زد : هر كس معبود و خدائی برای خود انتخاب میكند باید معبودی همچون خدای ابراهیم(ع) برای خود انتخاب نماید . و سخن حق بی اختیار بر زبانش جاری شد .

و بعد نمرود با ابراهیم(ع) بحث كردند ، ابراهیم(ع) گفت : خدای من می میراند و زنده میكند .

نمرود گفت : من نیز چنین میكنم بعد دو برده را آورد یكی را كشت و دیگری را آزاد كرد. ابراهیم(ع) گفت : تو اگر می توانی خورشید را از مغرب طلوع بده و در مشرق غروب . و  نمرود خوب می دانست كه این كار امكان ندارد .

نمرود با هازر (پدر لوط كه در آن زمان 14 سال داشت ) مشورت كرد كه چگونه از دست ابراهیم(ع) راحت شود ، هازر گفت : من كاراو را بسازم .

نمرود گفت : هر چه لازم است پول بگیر و آنچه می خواهی انجام بده .

هازر دستور داد تا چاهی عظیم كندند و در آنجا آتش افروختند و آن چاه را پر از كاه كردند و ابراهیم(ع) را با دست بسته در آن افكندند .

خداوند بادی فرستاد و آتشی از آن آتش را بر ریش هازر افكند و ریش او سوخت و آن باد خاكستر آن آتش را  بر چشم كسانیكه آن آتش را بر پا كرده بودند زد و همه كور شدند و ابراهیم(ع) از آن آتش و دود كاه نجات یافت .

آنگاه دختر وزیر نمرود كه ساره نام داشت نزد ابراهیم(ع) آمد و گفت : ای ابراهیم(ع) تو چه خدای نیكویی داری ، او قادر و تواناست و من میخواهم او را پرستش كنم آیا او مرا می پذیرد ؟ ابراهیم(ع) گفت : آری می پذیرد .

ساره گفت : به یك شرط خدای تو را می پذیرم و آنكه مرا به همسری خود بگیری . (در آن وقت پدر ساره مرده بود )

در روایتهای دیگر ساره را دختر خالة ابراهیم (ع) گفته اند . و اولین كسی كه به ابراهیم(ع) ایمان آورد ساره بود .

در بحث نمرود و ابراهیم(ع) نمرود گفت : حال كه من نتوانستم تو را به قتل برسانم زیرا كه هر بار خدای تو مانع شد و از پس خدای تو بر نیامدم . خدای تو خدای آسمانهاست و من خدای زمین . و به جنگ خدای تو می روم .

ابراهیم(ع) برخاست و بیرون رفت و گفت : بس نادان یافتم تو را .    

 آنگاه نمرود دستور داد تابوتی از طّلا و مروارید ساختند و آنگاه گفت : 4 كركس قوی بیاورند و هفت شبانه روز آنها را گرسنه نگاه دارند آنگاه 4 نیزه آوردند و بر سر آنها گوشت زده و4 كركس گرسنه را با طناب به تابوت بستند و نمرود با وزیر خود با تیر و كمان در تابوت نشستند و كركسان به خاطر گوشت به هوا بلند شدند و تابوت را نیز با خود بالا بردند و از آن بالا نمرود با وزیر خود به آسمان تیر انداختند و یك تیر آنها به تابوت برگشت و سر آن خونی بود . نمرود بازگشت و گفت : من خدای آسمان را كُشتم  و چون تیر او خونی بود همه باور كردند و كافر شدند .

ابراهیم(ع) نزد نمرود رفت و گفت : به خدای یكتا ایمان آور و خود می دانی كه حرف تو بی اساس است .

نمرود گفت : اگر خدای آسمان كشته نشده پس چرا سپاهی نفرستاد تا انتقام تیر اندازی مرا بگیرد .

جبرئیل آمد وگفت : ای ابراهیم(ع) به نمرود بگو سپاهت را آماده كن كه خداوند من سپاهی می فرستد . ابراهیم(ع) به نمرود گفت . و نمرود گفت : كه هر چه می خواهد بفرستد كه من آماده ام .

جبرئیل آمد و به ابراهیم(ع) گفت : به او بگو ضعیف ترین سپاه را می فرستد و آن پشه است .

نمرود گفت : پشه ! پشه سپاه اوست ؟ ابراهیم(ع) گفت : آری .

نمرود گفت : باشه ، در دم دستور دهم هر چه پشه است بكشند .

پس در هر روز لشكر و مردمان روزی سه هزار پشه می كشتند و هر چه می كشتند بیشتر می شدند  تا چنان كه هیچ نتوانستند بخورند و بیاشامند و بر هر یك نفر هزاران پشه جمع شده بود . همه متحیر و درمانده بودند و همه هلاك شدند و نمرود نیز دستور داد تا اطاقی ساختند از مس و هیچ شكافی نداشت مگر مقدار كوچكی كه نفس رفت وآمد داشته باشد .

خداوند به پشه گفت : تا از آن شكاف وارد شود و یك بال پشه از تنگی سوراخ شكست و وارد شد و بر روی بینی نمرود نشست نمرود خواست او را بزند ولی پشه وارد بینی او شد و مغز نمرود را می خورد تا 13 شبانه روز نمرود بی طاقت شد و دستور داد تا بوقهایی ساختند و با آن بوقها پشه می ایستاد و تا ساعتی نمرود آرام می شد . پس اولین كسی كه بوق را ساخت نمرود بود .

بعد از 40 روز پشه بزرگتر شده بود . نمرود دستور داد تا ابزاری بر سرش بزنند تا كمی آرام شود تا 10 روز دیگر كه اثر نداشت و دستور داد تا غلامان او را تازیانه بزنند تا آرام شود امّا چند روز بعد حال او بدتر می شد و دستور داد تا خدمه بر او سیلی بزنند و خدمه می گریستند و به او سیلی می زدند تا آرام شود .

این حكمت بر آن بود تا خلقی كه مخلوق را می پرستند بفهمند كه چقدر خار است .

و 40 روز دیگر گذشت و پشه بزرگترمی شد . آنوقت كلاهی بر سرش گذاشت و به فرماندهان گفت : تا با چوبی بر سرش بزنند آنقدر كه همه درماندند آنوقت به سالاری از سران نمرود كه مرد قویی بود گفتند : و او آمد و ضربه ای به سر نمرود زد كه سر نمرود به دو نیم شد و آن پشه همچون كبوتری پرید و نمرود در دَم مرد . 

می گویند : ابراهیم(ع) و قومش به نواحی رفتند كه آنجا پشه كم شده بود .

و ابراهیم به دیاری دیگر رفت ، به شهری از نواحی پارس . و فرمانروای آنجا به زنان توجه داشت و هر كجا می شنید كه زنی زیبا دیده شده او را نزد خود می آورد .

روایت است كه : خداوند زیبایی را به هزار قسمت آفرید و 999 قسمت آن را به حّوا داد و یك قسمت آن را به هزار قسمت و 999 قسمت را به ساره و یك قسمت را به هزار قسمت و 999 قسمت را به یوسف و یك قسمت را به خلق داد .

ابراهیم(ع) دعا كرد كه خداوند او را یاری كند تا آن پادشاه ساره را نبیند و خداوند به او گفت : اگر می ترسی هجرت كن .

ابراهیم(ع) صندوقی ساخت و ساره را در آن قرار داد و از آن شهر بیرون رفت در راه سربازان پادشاه راه بر او بستند و گفتند : در آن صندوق چیست ؟ به اصرار درب صندوق را باز كردند و ساره را دیدند و نزد پادشاه بردند . و چون پادشاه او را دید تعجب كرد و گفت : هرگز در جهان چنین صورتی نبوده همان لحظه قصد كرد كه به ساره دست بزند. ساره گفت : از من دور باش كه نمی توانی به من دست بزنی .

در دم دست پادشاه خشك شد و ترسید و عذرخواست و خواهش و تمنا كرد و ساره دعا كرد و دست او دوباره به حالت اول برگشت ولی ابلیس او را دوباره وسوسه كرد و خواست  به ساره دست بزند ولی دست او دوباره خشك شد تا سه بار ، و در آخر توبه براستی كرد و ساره را آزاد كرد و كنیزی به او داد و گفت : هرگاه به آن كنیز با جمال ، قصد كردم چنین شدم فكر میكنم از نسل شما باشد و اكنون او را به تو می بخشم . 

 وقتی ساره نزد ابراهیم(ع) آمد خواست ماجرا را تعریف كند ولی ابراهیم(ع) گفت : آنچه تو می خواهی بگویی من عینه دیدم و سخن شما را شنیدم .

خداوند سه روز راه و همه كوهها و بیابانها و درختان ودیوارها و آنچه بود از جلوی چشم ابراهیم (ع) برداشت و ابراهیم (ع) بدون هیچ مانعی رفت و آمد ساره را می دید و سخن گفتن او را می شنید .

 ساره وقتی نزد ابراهیم(ع) آمد آن كنیز را كه هاجر نام داشت به ابراهیم(ع) بخشید و گفت: از بهر من غم و رنج بسیار دیدی شاید از او فرزندی برای تو باشد . آنگاه ابراهیم(ع)

با هاجر ازدواج كرد و او نیز نیكو روی بود و هاجر باردار شد .

ابراهیم (ع) قبل از اینكه به شهر پارس وارد شود ، وارد شهر دیگری شد كه ستاره پرست بودند .

در آغاز بدون آنكه علناً عقاید باطل آنها را به رُخ شان بكشد و فكر غلط آنها را تخطئه كند خود را به ظاهر با آنها هم آهنگ نشان داد و عقیدة باطنی خویش را پنهان كرد تا بهتر عواطف آنها را نسبت به خود جلب كند . وقتی شب شد و ستارگان در آسمان نمایان شدند ابراهیم(ع) فریاد زد و در میان مردم با دست ستاره ای را كه میگویند زهره بوده نشان داد و گفت : این پروردگار من است . وقتی ستاره غروب كرد به این طرف و آن طرف آسمان نگاه كرد و به جستجو پرداخت و وقتی متوجه شد غروب كرده با صدای بلند گفت:  « من خدایانی را كه غروب كنند دوست ندارم » .

و به دنبال آن ماه بیرون آمد و چون دید ماه طلوع كرد دوباره با صدای بلند گفت : این پروردگار من است و چون ماه نیز غروب كرد گفت : « براستی اگر پروردگارم ، مرا هدایت نكند مسلماً از گمراهان خواهم بود » .

با سپری شدن شب تدریجاً هوا روشن گردید و دشت و صحرا را روشن كرد . ابراهیم(ع) خورشید را دید و گفت : این پروردگار من است و این بزرگتراست و چون خورشید غروب كرد گفت : ای مردم ، من از آنچه شما شریك خدا میدانید بیزارم من روی دل   – و پرستش خود را – به كسی متوجه میدارم كه آسمانها و زمین را آفریده و از مشركان نیستم .

در اینجا عده ای از مردم با او بحث كرده و به او ایمان آوردند .

روزی ابراهیم (ع) از خداوند در خواست كرد كیفیت زنده كردن مردگان را به او نشان دهد  خداوند به او وحی كرد 4 پرنده را بگیر و آنها را بكش و بدنهایشان را درهم بكوب و به یكدیگر در آمیز و هر قسمت را در كوهی بگذار و آنها را بخوان و نگاه كن كه چگونه زنده شده و هر جزئی به بدن اصلی باز می گردد و زنده می شود و ابراهیم (ع) به عینه جریان زنده شدن مردگان را از نزدیك دید .

 

تولد حضرت اسماعیل (ع)

خداوند پسری از هاجر به ابراهیم(ع) عنایت كرد كه او را اسماعیل نام گذارد .

روایت است از امام صادق(ع) كه : این جریان در شام اتفاق افتاده است .

به دنیا آمدن اسماعیل(ع) باعث غمگین شدن ساره شد و سبب ناراحتی و آزار ابراهیم(ع) شد . ابراهیم(ع) چارة كار طلب كرد و خداوند به او وحی كرد كه حكایت زن ، حكایت استخوان دندة كج است كه اگر آنرا به حال خود واگذاری از آن بهرمند خواهی شد و اگر آن را راست كنی شكسته خواهد شد . و به دنبال این وحی او را مأمور كرد تا هاجر و اسماعیل را از نزد ساره به جائی دیگر ببرد .

ابراهیم(ع) گفت : پروردگارا ، آنها را كجا ببرم ؟

و جبرئیل مأمور راهنمایی آنها شد .

ابراهیم(ع) هاجر و اسماعیل را برداشت و به راه افتاد و به هر سرزمینی كه خوش منظره و سرسبز و دارای آب و سبزه و درخت بود میرسید ، به جبرئیل می گفت : ای جبرئیل ، در اینجا آنها را فرود آورم ؟ جبرئیل می گفت : نه ، پیش برو .

تا اینكه به مكّه و محلی كه خانة كعبه قرار دارد رسیدند و به استراحت نشستند . و چون ابراهیم(ع) قصد بازگشت كرد ، هاجر به ابراهیم(ع) گفت : ما را در این جایگاهی كه هیچ همدم و انیسی نداریم و آب و علف هم نیست میگذاری و میروی ؟

ابراهیم(ع) گفت : آن كس كه مرا مأمور كرده تا شما را به این جایگاه بگذارم ، شما را سرپرستی كفایت می كند . و آنگاه به راه افتاد و چون به كوه كدی رسید ، برگشت و نگاهی به آنها كرد و به درگاه الهی عرض كرد .

پروردگارا ، من فرزند خود را در بیابان غیر قابل كشت و زرع سكونت دادم تا نماز بپا دارند پس دلهای مردم را چنان كن كه متوجه آنها شوند و از میوه ها روزیشان كن شاید سپاس گذارند .

این را گفت و دور شد .

همینكه روز بالا آمد اسماعیل(ع) تشنه شد و آب خواست ، هاجر برخواست و به دنبال آب گشت و صدا برآورد و كمك خواست ، كه آیا در این بیابان همدمی نیست ؟

و همچنان به دنبال آب می گشت و اسماعیل(ع) از دیده اش پنهان شد ، هاجر بالای بلندی صفا رفت و در آنجا سرابی دید و خیال كرد آب است و از دره پائین آمد و به دنبال سراب رفت و آب نیافت چون به پشت نگاه كرد سرابی در طرف صفا نظرش را جلب كرد و به تعقیب آب به سوی صفا برگشت ولی آب نیافت . 

تا هفت بار این كار را تكرار كرد وچون بار هفتم شد و وقتی كه بالای مروه بود نگاهی به اسماعیل(ع) كرد و دید آب از زیر پایش ظاهر شده و چشمه ای پدیدار گشته است .

روایت است كه : چون هاجر هفت بار فاصله میان صفا و مروه را طی كرد و در هر بار فریاد می زد . آیا در این وادی كسی هست ؟ در این وقت جبرئیل به نزد وی آمد و گفت : تو كیستی ؟ هاجر گفت : كنیز ابراهیم(ع) خلیلم كه خدا از وی فرزندی به من داده است. جبرئیل پرسید : ابراهیم(ع) شما را به چه كسی سپرده ؟ هاجر گفت : ابراهیم(ع) گفته به خدای عّز وجل . جبرئیل گفت : شما را به سرپرستی كافی سپرده ……

و در این هنگام اسماعیل(ع) همچنان كه پای خود را به زمین می سائید چشمه زمزم از زیر پایش پدیدار گشت و هاجر از مروه به نزد فرزند آمد و مشاهده كرد كه آب از زیر پایش جوشیده است .

پرندگان كه چنان دیدند در اطراف آن آب حلقه زدند و در این وقت كاروانی از مردم یمن از آنجا عبور می كرد و چون حلقة پرندگان را دیدند با هم گفتند : حتماً در اینجا آبی ظاهر گشته و نزدیك شدند و از آنها آب گرفته و به جای آن خوراكی و طعام به آنها دادند و همچنین سایر كاروانها به آنجا آمده و از آنها آب گرفته و به جای آن خوراكی به آنها می دادند .

درآن نزدیكی قبیله ای بنام جرهم بود و چشمه زمزم باعث رفت وآمد پرندگان در آن منطقه شده بود و باعث جلب توجّه مردم جرهم شد و به محل تجمع پرندگان آمده و متوجه حضور هاجر و اسماعیل(ع) شدند و از شرح حال آنها با خبر شده و خواستند تا آنها نیز در نزدیكی چشمه خانه بسازند هاجر گفت : باید از ابراهیم(ع) بپرسم و وقتی ابراهیم(ع) برای دیدار آنها آمد هاجر ماجرا را برای ابراهیم(ع) گفت و ابراهیم(ع) اجازة اقامت آنها را داد و وقتی برای بار سوم برای دیدار هاجرآمد از جمعّیت بسیاری كه در اطراف هاجر و اسماعیل(ع) دید خوشحال شد .

ابراهیم(ع) هر مدت یكبار برای دیدار با هاجر و اسماعیل(ع) می آمد . تا اینكه در یكی از سفرها مأمور شد اسماعیل(ع) را به نزد قربانگاه ببرد و او را بدست خویش سر ببرد .

به راستی امتحان عجیب و آزمایشی بس دشوار و مشگل بود .

بعد سالها تنهایی و بی فرزندی اكنون كه خدا فرزندی به او داده و با گذشتن چند سال بتدریج بصورت فرزندی برومند در آمده و چشم و چراغ زندگی ابراهیم (ع) گردیده در چنین وقتی مأمور می شود او را به دست خود ذبح كند و پیش روی خود در خاك و خونش ببیند .

ابراهیم(ع) به پسر خود اسماعیل(ع) گفت : من در خواب دیده ام كه تو را ذبح می كنم بنگر تا رأی تو در این باره چیست ؟

به گفته بسیاری از مورخان اسماعیل(ع) در آنوقت 13 سال داشت .

اسماعیل(ع) با كمال ادب گفت : « پدر جان به هر چه مأموری عمل كن كه انشاءَ الله مرا از صابران خواهی یافت » .

و اضافه كرد كه : اكنون كه تصمیم به كشتن من داری دست و پایم را محكم ببند كه در وقت سربریدنم آن موقع كه كارد بر گلویم میرسد دست و پا نزنم و از اَجرم كاسته نشود زیرا مرگ سخت است و ترس آنرا دارم كه هنگام احساس آن مضطرب گردم .

و دیگر آنكه كاردت را تیز كن و بسرعت برگلویم بكش تا زودتر آسوده شوم و هنگامی كه مرا بر زمین خوابانیدی صورتم را رو به زمین نگاهدار ، و به یك طرف به روی زمین مخوابان زیرا می ترسم چون نگاهت بصورت من بیفتد حال رقّت به تو دست دهد و مانع از انجام فرمان الهی گردد . و جامه ات را هنگام كار بیرون آر كه از خون من چیزی بر آن نریزد و مادرم آنرا نبیند . و اگر مانعی ندیدی پیراهنم را برای مادرم ببر شاید برای تسلیت خاطرش در مرگ من وسیلة مؤثری باشد و بدینوسیله بهتر دلداری شود و آلام درونش تخفیف یابد ابراهیم(ع) ، اسماعیل(ع) را به منی آورد و كارد را تیز كرده و دست و پای او را بست و به خاك نهاد و سر خود را به سوی آسمان كرد تا روی او را نبیند و آنگاه كارد را بر گلوی اسماعیل(ع) گذاشته و به حركت در آورد ، امّا مشاهده كرد كه لبة كارد برگشته .

از اهل بیت نقل شده كه : جبرئیل به فرمان خدا لبة كارد را برگردانده و پشت كارد را قرار داده بود.

ابراهیم(ع) لبه كارد را صاف كرد و مشاهده كرد كه لبة كارد دوباره بر می گردد . ابراهیم(ع) چند بار این عمل را تكرار كرد تا اینكه وحی آمد .

ای ابراهیم(ع) حقا كه رؤیای خویش راست كردی و مأموریت را به خوبی انجام دادی و به دنبال آن ، جبرئیل گوسفندی به عنوان فدای اسماعیل(ع) بیاورد و ابراهیم(ع) آن گوسفند را قربانی كرد .

وقتی ابراهیم(ع) فرزند خود را به سوی منی می برد پیری بر سر راه او قرار گرفت و گفت :

ای پیر بزرگ ، ابراهیم(ع) در اینجا چه می خواهی ؟

ابراهیم(ع) :  در این دره كاری دارم كه آمده ام به انجام برسانم .

شیطان :  به خدا چنین می بینم كه شیطان به خواب تو آمده و به تو دستور داده تا این فرزندت را ذبح كنی ، و تو می خواهی او را بكشی . !

ابراهیم (ع) كه شیطان را شناخت او را از خود دور كرده و گفت : ای دشمن خدا ،‌ از من دور شو كه بخدا سوگند به دنبال انجام مأموریت پروردگارم خواهم رفت و آنرا انجام خواهم داد .

و این گفتگو میان ابراهیم (ع) و شیطان ادامه داشت و روایت است كه تا هفت مرتبه ابراهیم (ع) شیطان را با سنگ از خود دور می كرد . شیطان كه از ابراهیم (ع) مأ یوس شد نزد اسماعیل (ع) رفت كه پشت سر ابراهیم (ع) راه می رفت و گفت : ای پسر، هیچ می دانی پدرت تو را به كجا می برد ؟

اسماعیل(ع) :  آری به درة منی می برد .

شیطان :  به خدا می خواهد تو را بكشد .

اسماعیل(ع) :  چرا ؟

شیطان :  پنداشته كه پروردگارش او را به این كار دستور داده .

اسماعیل(ع) :  هر چه پروردگارش به او دستور داده باید انجام دهد و من هم به جان و دل مطیع او هستم .

شیطان كه از او نیز مأیوس شد به نزد هاجر رفت كه در خانة خود در شهر مكّه بود و به او گفت : هیچ می دانی ابراهیم(ع) فرزندت را به دره منی می برد تا او را ذبح كند .

هاجر :  هرگز او این كار را نخواهد كرد ، زیرا علاقه و محبّتی كه ابراهیم(ع) به او دارد مانع این كار خواهد شد .

شیطان :  آخر ابراهیم(ع) خیال كرده خدا او را به این كار دستور داده .

هاجر :  اگر پروردگار او را به این كار مأمور كرده باشد ما همگی تسلیم امر او هستیم .

شیطان با خشم و ناراحتی از آنجا دور شد و نتوانست از خاندان ابراهیم(ع) نصیبی برگیرد.

اسماعیل(ع) بزرگ شد و زنی از قبیله جرهم كه در مكّه سكونت پیدا كرده بود گرفت و زندگی خوش و خرّمی داشت تا اینكه مادرش هاجر فوت كرد و اسماعیل مادرش را با غم و اندوه فراوان در خانه كعبه در جائی كه اكنون به حجر اسماعیل معروف است به خاك سپرد .

ابراهیم(ع) به قصد دیدار هاجر و اسماعیل(ع) راهی سفر شد و ساره به او گفت : كه از شتر پیاده نشود و برگردد ، ابراهیم(ع) وقتی وارد مكّه شد به خانه اسماعیل(ع) رفت . همسر اسماعیل(ع) حضرت ابراهیم(ع) را نشناخت و اسماعیل(ع) نیز در خانه نبود و به صحرا رفته بود .

ابراهیم(ع) به همسر اسماعیل(ع) گفت : شوهرت كجاست ؟ گفت : برای شكار به صحرا رفته است . ابراهیم(ع) گفت : حالتان چگونه است ؟ زن گفت : زندگی بسیار سخت و مشكل است و شكوه و شكایت بسیار از زندگی كرد . و هیچگونه پذیرائی نیز از آن بزرگوار نكرد.

ابراهیم(ع) گفت : شوهرت آمد بگو پیرمردی آمد و پیغام داد كه آستانة در خانه ات را عوض كن . این را گفت و طبق قولی كه به ساره داده بود از شتر پائین نیامد و بازگشت .

 وقتی اسماعیل(ع) به خانه آمد و  از ماجرا خبردار شد به همسرش گفت : آن شخص پدرم بوده و گفته تو را طلاق دهم و از تو جدا شوم برخیز و نزد خاندان خود برو .

و به این ترتیب او را طلاق داده و همسری دیگر اختیار كرد .

ابراهیم(ع) سالی دیگر به نزد اسماعیل(ع) آمد و اینبار نیز اسماعیل(ع) در خانه نبود و همسر او هم ابراهیم(ع) را نشناخت .

ابراهیم(ع)كه به ساره قول داده بود تا از شتر پیاده نشود و سریع بعد از دیدار برگردد به همسر اسماعیل(ع) گفت : شوهرت كجاست ؟ زن گفت : خدایت سلامتی دهد او به صحرا رفته و انشاءَ الله به زودی باز می گردد ، اكنون پیاده شو و فرود آی .

ابراهیم(ع) گفت : حالتان چطور است ؟ زن گفت : در خیر و خوبی و خوشی می گذرد اكنون پیاده شو تا او از صحرا باز گردد .

ولی ابراهیم(ع) پیاده نشد و آن زن همچنان اصرار میكرد تا میهمان را فرود آورد و ابراهیم(ع) نپذیرفت ، زن كه چنان دید گفت : سرت را پیش بیار تا شستشو دهم زیرا گرد آلود است . و به دنبال این سخن سنگی آورد تا ابراهیم(ع) پایش را بر آن نهد و چون ابراهیم (ع) قدم روی آن سنگ گذاشت اثر پای او روی آن سنگ بماند .

و زن سر ابراهیم(ع) را شستشو داد .

ابراهیم(ع) از آن زن خداحافظی كرد و برای اسماعیل(ع) پیغام گذاشت كه به او بگو پیرمردی برای دیدار تو آمد و گفت : آستانه درب خانه ات را محفوظ بدار و از آن نگهداری كن و بعد باز گشت .

اسماعیل(ع) كه از صحرا آمد و از ماجرا با خبر شد به همسر خود گفت : آن پیرمرد پدرم بود و سفارش كرده كه از همسرم نگهداری كنم ، و به دنبال آن جای پای پدر را كه بر روی سنگ مانده بود بوسید .

مدتی گذشت و ابراهیم(ع) مأمور شد تا با كمك اسماعیل(ع) خانة كعبه را بنا كند .

طبق روایت : اولین بار خانه كعبه را حضرت آدم(ع) بنا كرد و حج بجا آورد و در جریان طوفان نوح(ع) خداوند اساس و پایه های آن را به آسمان بالا برد و دوباره به زمین باز گرداند و جبرئیل خطی كشید و آن را به ابراهیم(ع) نشان داد .

ابراهیم(ع) نزد اسماعیل(ع) آمد و با كمك او و راهنمایی جبرئیل خانه كعبه را بنا كردند و سنگ حجر الاسود را كه سنگی سفید بود از كوه ابوقبیس آوردند و در جای خود نصب كردند . بعد از اتمام خانة كعبه خداوند مناسك حج را به آنها آموخت و به ابراهیم(ع) دستور داد تا مردم را دعوت كند .

روایت است از امام صادق(ع) كه : خانة كعبه دارای دو درب بود دربی برای ورود و دربی برای خروج .

در روایات دیگر : اسماعیل(ع) چهار زن دیگر اختیار كرد و 12 فرزند آورد یكی از همسران او پرده ای بر سر درب منزل خود زد و به اسماعیل(ع) پیشنهاد كرد كه دیوارهای كعبه را نیز با پرده بپوشانند تا سنگها پیدا نباشد و بیشتر جلوه كند و اسماعیل(ع) چنین كرد و با كمك زنهای قبیله از پشم گوسفندان پرده ای برای كعبه درست كردند و چون كعبه سقف نداشت اسماعیل(ع) با چوبهایی كه جمع آوری كرده بود سقفی بر كعبه زد و با گل روی آن را پوشاند .  

وفات حضرت ابراهیم (ع)

در روایات شیعه هنگامی كه خداوند اراده فرمود تا ابراهیم(ع) را قبض روح كند ملك الموت را به نزد او فرستاد و به ابراهیم(ع) سلام فرستاد و جواب ابراهیم(ع) را شنید و ابراهیم(ع) گفت : برای دعوتم آمده ای یا مصیبت ؟ گفت : برای دعوت آمده ام ، دعوت حق را اجابت كن و لبیك بگو .

ابراهیم(ع) گفت : هیچ دیده ای كه خلیلی ، خلیل خود را قبض روح كند و بمیراند ؟

ملك الموت این سخن را شنید و برای كسب تكلیف نزد خدای بازگشت و برگشت وگفت:

خداوند تعالی فرموده : هیچ دیده ای دوستی دیدار دوستش را خوش نداشته باشد . 

در روایت های مختلف حضرت ابراهیم(ع) در هنگام فوت 120 یا 175 یا 200 سال بوده .

مدفن آن بزرگوار بر طبق روایت : در فلسطین در حبرون جائی كه اكنون به شهر ابراهیم(ع) معروف است و زمینی كه قبلاً خودش آنجا را خریداری كرده بود .

همسر و دیگر زنان ابراهیم (ع)

می گویند : همسر دیگری به نام قطورا یا  قطوره كه بعد از مرگ ساره با او ازدواج كرده بود و 6 فرزند از او به جا مانده به نامهای :

1.     زمران  2. یقسان  3. مدیان  4. مدان  5. یسبق  6. سرح

و از زن دیگری به نام حجور كه 5 فرزند نیز او به دنیا آورد به نامهای :

1. كیسان  2. شورخ  3. أمیم  4. لوطان  5. نافس

هدایت قوم اسماعیل (ع) 

اسماعیل(ع) نیز به فرمان خدا برای هدایت قوم خویش به نبوت مبعوث شد و قوم وی در صدد آزارش برآمده و پوست صورت و سرش را كندند ، خداوند نیز فرشته ای را به كمك او فرستاد و آن فرشته به نزد اسماعیل(ع) آمد و گفت :

خداوند مرا به یاری تو فرستاده ، اكنون بگو با این مردم چه كنم ؟

اسماعیل(ع) گفت : مرا كمك تو نیازی نیست و من در این مصیبت به سایر پیغمبران الهی تأسی كرده و صبر می كنم .

وفات اسماعیل (ع) و مدفن آن حضرت

عمر آن حضرت با اختلافی كه دیده می شود 137 سال گفته شده و مدفن او را در مكّه در حجر اسماعیل و یا فلسطین ذكر شده . عموماً مدفن او را در حجر اسماعیل كنار مادرش ذكر كرده اند .