گفته اند : لوط(ع) پسر عم ابراهیم(ع) بوده و ضمن مهاجرت ابراهیم(ع) به سرزمین أوركلده لوط(ع) از جمله كسانی بوده كه به ابراهیم(ع) ایمان آورده است و به همراه او به فلسطین مهاجرت كرده است . لوط(ع) در شهر سدوم بود و می گویند قوم لوط بین 3 تا 5 شهر بوده و اعمال و كارهای بد آنها بسیار بود .

از جمله ( لواط ) كه شیطان به آنها آموخت ( راهزنی ) و عمل زشت دیگر آنها ( لواط كردن در میان دیگران ) و با حضور آنها و بدون شرم و حیا و ( مردمی خسیس و بخیل ) بودند .

نقل شده كه : روزی ساره همسر ابراهیم(ع) یكی از بهترین غلامان ابراهیم(ع) را كه لعاذر نام داشت به شهر سدوم فرستاد تا از لوط(ع) خبر بیاورد لعاذر كه وارد شهر سدوم شد مردی با سنگ سراو را شكست و به او گفت : حالا باید به من 4 درهم بدهی بخاطر پاداش اینكه باعث شدم آن خونهای زائد در بدن تو كه به تو زیان می رساند بیرون بریزد .

بین لعاذر و مرد بحث در گرفت و پیش قاضی رفتند و قاضی طبق معمول و رسوم آن شهر حق را به آن مرد داد و لعاذر كه عصبانی شده بود با سنگی سر قاضی را شكست و گفت : حالا آن پاداشی كه تو باید به من بدهی به آن مرد بده .

گفته اند : لوط(ع) پسر عم ابراهیم(ع) بوده و ضمن مهاجرت ابراهیم(ع) به سرزمین أوركلده لوط(ع) از جمله كسانی بوده كه به ابراهیم(ع) ایمان آورده است و به همراه او به فلسطین مهاجرت كرده است . لوط(ع) در شهر سدوم بود و می گویند قوم لوط بین 3 تا 5 شهر بوده و اعمال و كارهای بد آنها بسیار بود .

از جمله ( لواط ) كه شیطان به آنها آموخت ( راهزنی ) و عمل زشت دیگر آنها ( لواط كردن در میان دیگران ) و با حضور آنها و بدون شرم و حیا و ( مردمی خسیس و بخیل ) بودند .

نقل شده كه : روزی ساره همسر ابراهیم(ع) یكی از بهترین غلامان ابراهیم(ع) را كه لعاذر نام داشت به شهر سدوم فرستاد تا از لوط(ع) خبر بیاورد لعاذر كه وارد شهر سدوم شد مردی با سنگ سراو را شكست و به او گفت : حالا باید به من 4 درهم بدهی بخاطر پاداش اینكه باعث شدم آن خونهای زائد در بدن تو كه به تو زیان می رساند بیرون بریزد .

بین لعاذر و مرد بحث در گرفت و پیش قاضی رفتند و قاضی طبق معمول و رسوم آن شهر حق را به آن مرد داد و لعاذر كه عصبانی شده بود با سنگی سر قاضی را شكست و گفت : حالا آن پاداشی كه تو باید به من بدهی به آن مرد بده .

یا اگر كسی مثلاً  به قاضی شهر سدوم شكایت می كرد كه فلان كس گوش خر مرا كنده قاضی حكم می داد كه : خرت را به او بسپار تا آنقدر نگاه دارد كه گو شش بروید.

و اگر كسی شكایت می كرد كه فلانی زن مرا آنقدر كتك زده كه بچه انداخته قاضی می گفت : زنت را به او بده تا نزد خود نگاه دارد و خرجش را بدهد تا بچة دیگری از آن بیاورد و آن بچه را بجای بچة خودت نزد تو آورد .

و به این صورت بود كه لوط(ع) به میان آنها آمده و از طرف خداوند به ارشاد آنان همّت گماشت .

در مورد لواط نیز چند داستان وجود دارد كه معتبرترین آنها اینكه امام محمّد باقر(ع) فرمود : قوم لوط اهل قریه ای بودند و سر راه كاروانهایی كه به شام و مصر سفر میكردند  قرار داشتند و آنها از كاروانها پذیرایی می كردند  و به خاطر بخلی كه داشتند ناراحت شدند و شیطان اول به صورت پیرمردی بین آنها آمده و گفت : اگر می خواهید دیگر كسی به شهر شما نیاید هر كه را كه وارد شهر شما می شود مورد لواط قرار دهید و آنوقت خود را همچون پسری زیبا در آورد و به میان آنها رفت و مردم با او لواط كردند و لباسهایش را در آوردند و این بود كه آنها خوششان آمد و مردها با مردها لواط می كردند و آنگاه شیطان به میان زنها رفت و به آنها گفت : حالا كه مردها به شما اهمیّت نمی دهند شما نیز با هم جنس خود بپردازید و به این ترتیب لوط(ع) دعوت خود را شروع كرد . 

امّا قوم لوط دعوت او را نپذیرفتند و تهدید كردند كه تو را از شهر و دیار خود بیرون میكنیم . خداوند چند بار میخواست آن قوم را عذاب دهد امّا به خاطرابراهیم(ع) و لوط(ع) گذشت میكرد تا اینكه عذاب بر آنها حتمی شد و خداوند فرشتگانی را كه مأمور عذاب قوم لوط شدند را فرمان داد تا اول به نزد ابراهیم(ع) بروند و بشارت به دنیا آمدن یعقوب را بدهند . فرشتگان از نزد ابراهیم(ع) خارج شده به نزد لوط(ع) كه خارج از شهر به زراعت مشغول بود رفته و به او سلام كردند .

لوط(ع) با دیدن 4 مرد زیبا روی ترسید كه با وارد شدن آنها به شهر مورد تهاجم و لواط مردم شهرقرارخواهند گرفت پس آنها را به خانة خود دعوت كرد و آنها پذیرفتند .

در روایتی دیگرآنها خود از لوط (ع) خواستند كه از آنها در خانة خود پذیرایی كند .

لوط(ع) در بین راه سخت پشیمان شد كه این چه كاری بود كه من كردم و آنها را به نزد مردمی می برم كه آنها را آزار می دهند از این رو برگشت و به میهمان خود گفت : این را بدانید كه شما به نزد مردمی می آئید كه پست و شرورند .

جبرئیل گفت : این یكی !

علت اینكه جبرئیل گفت : این یكی ! آن بود كه خداوند به او دستور داده بود در عذاب قوم لوط عجله نكنید تا وقتی كه خود لوط(ع) 3 بار به بدی آن مردم گواهی دهد .

بعد از اینكه مسافتی دیگر رفتند لوط(ع) رو به آنها كرده وگفت : به راستی كه شما نزد بد مردمی می روید .

جبرئیل گفت : این دو بار !

وقتی به دروازة شهر رسیدند لوط(ع) به آنها گفت : به راستی به نزد بد مردمی آمدید .

جبرئیل گفت : این سه بار !

سپس وارد شهر شده و به خانة لوط(ع) وارد شدند . زن لوط(ع) كه هماهنگ و هم عقیده با قوم لوط بود با دیدن آن قیافه های زیبا و لباسهای فاخر مردم را خبركرد . با روشن كردن آتش و به راه انداختن دود كه قراری بود بین او و مردم  ، مردم كه فهمیدند برای لوط(ع) میهمان آمده به خانة او آمدند . لوط(ع) كه چنان دید سخت نگران شد و به آنها گفت : از خدا بترسید و در مورد میهمانان من مرا رسوا نكنید و موجب ننگ و رسوائی من نشوید . مردم گفتند : ای لوط(ع) تو هم به كار ما دست زده ای .

لوط(ع) كه آنها مست شهوت حیوانی دید آنها را به كامجویی از زنانشان دعوت كرد كه این برای آنها پاك تر است .

مردم به حرفهای لوط(ع) گوش نداده و به خانة لوط(ع) حمله ور شدند لوط(ع) مانع آنها شد ولی  آنها درب خانة لوط(ع) را شكستند و وارد خانه شدند .

لوط(ع) كه در كمال اندوه فرو رفته بود و فشار روحی سختی او را آزار می داد . آه سردی كشید و گفت : ای كاش نیرویی می داشتم و یا فامیلی كه به وسیلة آنها می توانستم جلوی این قوم را بگیرم . و به این ترتیب نالة غربت و بی كسی لوط(ع) بلند شد .

امام صادق(ع) می فرماید وقتی كه لوط(ع) این سخن را بر زبان آورد . جبرئیل گفت : ای كاش می دانست اكنون چه نیرویی در خانه دارد .

فرشتگان كه افسردگی و حال پریشان آن بزرگوار را دیدند كه چگونه برای دفاع از میهمانان خود چه ناگواریهائی را متحّمل می شود و رنج می برد ، برای دلداری او خود را معرفی كرده و به او گفتند : كه نگران مباش و ترسی در دل خود راه نده كه ما فرشتگان و فرستادگان پروردگارت می باشیم و برای نابودی این مردم آمده ایم و تو و خاندانت را نجات خواهیم داد ، بجز زنت كه از ماندگان است . و حال راه را باز بگذار تا آنها وارد شوند و این سخنان به یكباره خیال لوط(ع) را راحت و آسوده كرد و به یكسو رفت .

مردم به داخل خانة لوط(ع) هجوم آوردند و با یك اشارة جبرئیل مردم به عقب رانده شدند و بینایی خود را از دست دادند .

قوم لوط كه وحشت كرده بودند تهدید كردند كه صبح به سراغ او آمده و او و خاندانش را از میان خواهند برد و خیال كرده بودند كه لوط(ع) برای آنها مردمی ساحر و جادوگر آورده تا آنها را جادو كند .

جبرئیل به لوط(ع) گفت : موقع عذاب و نابودی آنها نیز صبح است و به لوط(ع) گفت : او وخاندانش شبانه از شهر خارج شوند و به پشت سرخود نگاه نكنند صبح كه شد قوم در زیر بارانی از سنگ ریزه نابود شدند و زن لوط(ع) كه در میان راه به پشت سرخود نگاه كرد سنگ ریزه بر سرش فرود آمد و هلاك شد و لوط(ع) هفت سال دیگر در شام زندگی كرد و در ماه ربیع الاول روز چهارشنبه از دنیا برفت .